![]() |
![]() |
|
|
می خوام از سبب بگم. سبب کیه ؟ سبب چیه ؟ کدوم سبب؟
ترانه سبب آقای شادمهر عقیلی رو میگم که بدون شک همه شما این ترانه بسیار زیبا رو حداقل واسه یکبار هم که شده حتی اتفاقی این روزا بهمراه ویدئو کلیپ حرفه ای این ترانه شنیده و دیده اید. ترانه ای که شادمهردقیقاً فرودین ماه 1386 ساخت و روی آنتن فرستاد که با استقبال بسیار زیادی هم روبه رو شد. سبب به عقیده شخصی من ، شعری داشت پرمحتوا ، پر از معنای عمیق از جواد شریف پور بهمراه آهنگسازی و تنظیم بسیار سنگینی از شادمهر و یک ویدئو کلیپ حرفه ای از سیروس کردونی که دیگه تموم خصوصیات بارز و ارزنده این ترانه رو تکمیل کرد.سبب کاری بود نو با فضای شعری بسیار متفاوت که تا بحال از هیچ شاعری نشنیده بودیم واینبار هم مثل همیشه شادمهر با نتهاش عشق بازی کرد و با آهنگسازی معرکه ش موفق به خلق یک اثر ماندگار و نو شد. همونطور که شادمهر توی مصاحبه هاش اعلام کرده ترانه سبب مثل بقیه ترانه هاش برگفته شده از داستان واقعی زندگی خودشه.داستانی غمگین اما با پایانی زیبا و آموزنده . اما چرا دارم از سبب میگم؟دلیلش اینه که یکماه بیشتر از خلق این اثر نگذشته بود و تقریبا دیگه پارسال همین موقعها 24 اردیبهشت ماه بود که داستان سبب اینبار بصورت واقعی توی زندگی خود من شکل گرفت و ... بگذریم . بعد از پخش این ویدئو اینبار من توی یکی از شبها ایده ای به ذهنم رسید و همین ویدئو رو بصورت طرحی گرافیکی از خودم پیاده کردم . طرحی که نیاز به تحلیل و تفسیر مفصل داره و من هم قبل از اینکار ابتدا ویدئوی سبب رو واستون تفسیر میکنم و بعد میریم سراغ عکسی که هم اکنون روی وبلاگ گذاشتم و مشاهده میکنید. و اما تحلیل و تفسیر ویدئوی سبب شادمهر : همون طوری که میدونید دخترخانمها یه خورده از آقایون حساس ترند و خیلی وقتها نمی تونن با مسائل و مشکلاتشون کنار بیان. داستان سبب از این قراره که یه دختر خانمی به طرف مقابلش (شادمهر) خیانت میکنه وبعد از مدتی که میگذره پی به اشتباهات خودش میبره و تموم اشتباهات و اتفاقات رو که افتاده به گردن میگیره و چون اون طرف قبلیش رو دوست داره و نمی تونه با این موضوع کنار بیاد دست به خودکشی میزنه.اونجاست که میگه : سبب منم که میشکنم، اما حرفی نمیزنم ،اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که سبب منم. دراین ویدئو در واقع شادمهر از زبان شخصیت اصلی که همان دختریست که دست به خودکشی میزنه داره صحبت میکنه(میخونه) نه خودش و در واقع شادمهر راوی داستان هست و از زبان دختر ، داستان رو روایت میکنه.بدون شک اگه شادمهر این ویدئو رو نمی ساخت همه فکر میکردند شادمهر خودش رو سبب میدونه. اما این ویدئو از دو قسمت تشکیل شده.قسمت اول که شادمهر مشغول روایت داستان هست با Back ground مشکی. قسمت دوم هم حوادث و اتفاقات و خاطراتی هست که دختر یکی یکی در حال مرور کردنشونه. شعر روایت مضمونیه که خود فرد رو مورد نکوهش قرار میده . به طوری که گوینده خودش رو مقصر همه ی اتفاقاتی که افتاده می دونه و همه چیز رو به گردن می گیره.اون شخص مقابل خودش رو یه انسان والا و مهربون میدونه و به تموم اشتباهات خودش اعتراف میکنه و اینکه لایق او نبوده و قدرش رو نمی دونسته و با غروری که داشته بخاطر هوا و هوس هاش به راحتی اون رو از دست داده و حالا غیر از حسرت و پشیمونی از کارای گذشته ش هیچ چیز دیگه ای واسش نمونده. سیروس کردونی هم با توجه به کلام آهنگ، داستانی رو در اینباره ترتیب میده ، داستانی که شخصیت اصلی اون یک دختر خانم هست نه شادمهر. ویدئو با شات لیوان آب و قرصهای روی میز آغاز میشه جایی که دختر در حال خوردن قرص هستش . بعد از اون سکانسی رو نشون میده که دختر با یه پسر غریبه تو خیابون دارن راه میرن و از طرفی شادمهر رو نشون میده که داخل پیاده رو به هنگام شب ، تک و تنها بدون حضور هیچ شخصی در حال قدم زدن هستش و بلافاصله شات بسیار کوتاه از دختر رو نشون میده که درحال خوردن قرص هست و اینجا شادمهر شروع به خوندن میکنه.درواقع طی همین چند ثانیه تموم داستان یکباره روایت میشه و بیننده رو به این سو میبره که چه اتفاقی برای شخصیت داستان افتاده؟ پس از ریتم گرفتن آهنگ ، قصه شروع میشه.خود قصه از دو بخش زمانی تشکیل شده ، این دو بخش بطور مکرر پشت سر هم پخش میشن.بخش اول زمانی هست که دختر و پسر در هنگام شب ، کنار هم در پیاده رو به سر میبند ، بخش دوم دختر روی توی خونه به تنهایی نشون میده که مشغول گذروندن آخرین لحظات عمرش هست.این دو بخش بطو مدام تعویض میشن.کارگردان با این کار یه شادابی خاصی بکار میده و باعث میشه بیننده با هیجان تمام به تحلیل قضایایی که در حال شکل گیری هست بپردازه. در بخش اول که دختر و پسر مشغول قدم زدن هستند و کنار درختی توقف میکنن ، اوج خیانت دختر به شادمهر بتصویر کشیده میشه و در همین هنگام است که در واقع روح ناظر شخصیت اصلی (دختر) به ماجرا اضافه میشه.او که با گریم متفاوت (لباس سفید و درحالی که دور چشمها سیاهه و دو بال داره که نشون گر آزاد شدن از دنیا و تعلقاتشه) خودش رو با اون پسر غریبه میبینه، افسوس میخوره و بسیار اندوهگین به صحنه می نگره و نگاه شرم آور همراه با پشیمانی از کارایی که انجام داده کاملا در این چهره دیده میشه. در هیم حین سکانسهای داخل خونه نمایش داده میشه.جایی که دختر با خوردن قرص و گرفتن قاب عکسی در دست وارد وان حمام میشه.حمامی که با گلهای پرپر و شمعهایی در حال سوختن تزئین یافته.با این کار سیروس فضای رومانتیک و احساسی به ویدئو میده.دختر درحالی که در وان پر از آب خوابیده با آه و حسرت به قاب عکس نگاه میکنه . نکته ی بسیار مهم داستان اینه که با اینکه نزدیک به دو دقیقه از ویدئو می گذره بیننده هنوز نمی دونه که چرا این اتفاق افتاده ! یعنی هنوز در این برزخ به سر می بره که چرا دختر قرص خورده و در حال خود کشیه ؟! او فقط با یه پسر بیرون رفته و لحظاتی رو با هم گذروندند . پس چرا باید خودش رو بکشه ؟! در این لحظه است که همه چیز تا حدودی روشن میشه . در همون لحظات نزدیکی دختر و پسر گوشی موبایل دختر زنگ می خوره . دختر گوشی رو از جیبش بیرون میاره و پس از نگاه کردن به شماره ارتباط رو جواب نمی ده قطع می کنه و در جیبش می ذاره . اینجاست که بیننده یه حدس هایی درباره ی وقوع یه خیانت می زنه اما به طور کامل این موضوع براش حتمی نمیشه . در همین لحظات راوی داستان شادمهر رو نشون می ده و صحنه های پایان عمر دختر به طوری که قاب عکس از دستش می افته و کم کم درون آب فرو می ره . کلوز آپ هایی از عقربی که بر روی قرص ها راه می ره به تصویر کشیده میشه که سایه زشت و سیاه خودکشی هست که بر سر دختر افکنده شده.سیروس تموم زیرکی و هنرمندیش رو بکار گرفته و در تموم لحظه های نمایش داستان از مظلومیت ومحجوبیتی که چهره شادمهر داره استفاده کرده وسکانسهای زیادی از جمله اونجایی که شادمهر دراواسط کلیپ داخل پیاده رو از کنار روح ناظر دختر عبور میکنه همه و همه ابیات شعر رو واسه آدم تداعی میکنه : " تو زندگیم یه دنیایی ، تو رویایی ، توبهاری ، تو دریایی ... " در اینجا بیننده حدسش به یقین تبدیل میشه که اون اقدام به خودکشی و صحنه های با هم بودن دختر و پسر در شب بخاطر چی بوده ، موضوع خیانتی است که باعث شده دختر خودش رو بخاطرش نبخشه و دست به خودکشی بزنه ........... در طول مدت نمایش ویدئو، ساعتی شنی نشون داده میشه که در حال خالی شدنه و جایی که دختر قاب عکس از دستش می افته . کاملا زیر آب فرو میره ساعت شنی هم خالی میشه که نمادی از به پایان رسیدن عمر دختر رو نشون میده. خيانت، يك كلمه و دنيايي از درد، اما اين بار اين خيانت نه بهخاطر مقايسهي خوبيها و بديها، بلكه فقط بهخاطر هوس و لذت از شرم.......... کم نیست این جمله : "از این گریه چی میدونی ، نه دردمی نه درمونی.به چه امید میخوای باشی ،که پیش دردام بمونی..." هميشه از خيانت مردها گفته ميشد و دليلش هم هوسراني مردها، اما يكبار ديگه سبب رو ببينيد: دختري كه در حمام پر از شمع بعد از خوردن قرص، عكس معشوقش در دستش هست و ياد گناهان خودش ميفته، "كاش بدوني ماتم دنيام، بيتو فقط گريه ميخوام،کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام ..." صحنهها، پر از تكرار و يادآوري گناه "دختر" هست، و راوي بودن "شادمهر" و يك روح به نام "وجدان". "اگه هيچ كس برام نموند، واسه اينه كه سبب منم" در کل ویدئوی بسیار تاثیرگذاری بود که به رساندن مفهوم شعر کمک کرد. اما ویدئوی سبب رو واستون تحلیل و تفسیر کردم تا در مورد عکسی که طراحی کردم ذهنیت داشته باشید که این طرح رو از کجا الهام گرفتم. همونطوری که مشاهده میکنید این عکس مربوط میشه به قبل از اینکه سربازی برم.تقریبا اوایل مهرماه پارسال بود که این ایده به ذهنم رسید و با اون پرسپکتیو خاصی که توی ذهنم بود دوربینم رو تنظیم کردم و این عکس رو از خودم انداختم و حدود یک هفته ای زمان برد که کار طراحی گرافیکیش رو به اتمام برسونم و حاصلش همین شد که دارید مشاهده میکنید. این عکس با همون مضمون ویدئوی سبب هستش و قسمتهایی رو از ویدئو الهام گرفتم اما خوب ایده کلی و نهاییش از خودم بود.قبل از اینکه در مورد عکس توضیحاتی رو بدم توصیه میکنم که اول عکس رو داخل سیستم خودتون Save کنید تا بتونید روی قسمتهایی از تصویر زوم کنید و حتی الامکان این عکس رو در شب نگاه کنید.دلیل این توصیه بنده رو خودتون متوجه خواهید شد و توی همین آپ خودم بهش اشاره میکنم. و اما تحلیل عکس سبب : توی این عکس از دو رنگ کاملا متضاد هم ، یکی مشکی و دیگری سفید بعنوان Back ground استفاده کردم. درحالت عادی که به عکس نگاه میکنید.فضای اطراف سمت چپ و راستم مشکی و نوری که بصورت مایل پشت سرم قرار گرفته رو مشاهده میکنید.حالا برق اتاقتون رو خاموش کنید خوب دقت کنید، اینبار چه چیزایی رو بطور کاملا محسوس مشاهده میکنید؟ اولین تغییر زیاد شدن همون نور سفید پشت سرم هستش که به حد قابل توجهی بیشتر از حالت اولیه میشه.دومین تغییر وجود ذره های و به اصطلاح تخصصی نویزهایی هستش که توی قسمت مشکی مشاهده میکنید.اما اگه بخوام توضیحاتی دقیقتر بدم باید بگم ، این رنگ مشکی با نویزهایی که داخلش دیده میشه نماد یک محیط تاریک و مشکوک و مرموز همراه با حالت غبار و گرفتگی خاصی داره اما تنها قسمتی که نور سفید تابیده پشت سرم هستش که نماد یک فضای روشن باقیمانده رو نشون میده که تنها خودم داخلش قرار گرفتم.در واقع این نور باعث شده من رو از فضای تاریک اطراف خودم تفکیک کنه و یه حائلی بین من و فضای اطرافم وجود داشته باشه. اما قسمت اصلی عکس نوشته سبب هستش. رنگ فونت سبب رو، سبز لجنی انتخاب کردم که نماد یک عامل کثیف و زشت هستش . اگه توی ویدئوی سبب هم خوب دقت کنید کارگردان از این کد رنگ خیلی استفاده کرده مخصوصاً جایی که عقرب در حال راه رفتن روی قرصهای ریخته شده روی میز هستش. اما به حالت و فونت سبب دقت کنید که چه شکلیه. سبب یه حالت خورد و خرده شده پیدا کرده ، در واقع این دو نوع عقربی که روی سبب انداختم و یکی در حال بالا رفتن و اون یکی در انتها در حال پایین اومدن هست روی سبب در حال حرکت هستن باعث شدن ذره ذره سبب رو نابود کنن. همونطوری که میدونید عقرب به خودکشی کردن توی گرفتاری معروف هستش ، هنگامی که توی آتش محاصره میشه با نیش خود دست به خودکشی میزنه و من هم دقیقا از این ویژگی استفاده کردم و خواستم نشون بدم دلیل نابودی سبب تنها یه چیز هستش اونم گرفتاریهایی که خودش باعث به وجود اومدنشون شده و عقرب به عنوان نشون دهنده این مفهوم خیلی خوب تونست توی طرح کمکم کنه.که باز این بیت رو تداعی میکنه : " اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که سبب منم" اون خون هم که دیگه نیازی به توضیح نداره و مربوط به همون سبب میشه که عقربها باعث بوجود اومدنش شدند. خوب دیگه اینم از تفسیر عکس که امیدوارم خوشتون اومده باشه. ولی به نظر من سبب لازم نیست حتما خودکشی کنه ،حتی ذره ذره خورد شدنش همون معنای خودکشی داره ، شادمهر این موضوع رو یکجا با نشون دادن خودکشی به تصویر کشید اما من از طریق عکس این عقیده شخصیم رو که خودکشی حتی میتونه با مرور زمان و از شیوه هاو راههای مختلف حتی غیر از خودکشی صورت بگیره به مخاطب منتقل کردم. اما چند وقت پیش بود که همین عکس رو البته با کیفیت اورجینال بهمراه تحلیلش واسه سایت رسمی شادمهر فرستادم و خوشبختانه عکس مورد قبولشون قرار گرفت و از سوی مدیر سایت واسم دعوت نامه همکاری با سایت ارسال شد.این یکی از همون دو سایتی هستش که گفته بودم پیشنهادهمکاری دادند و سایت بعدی یکی از سایتهای فروش اینترنتی هستش که اونم درخواست همکاری داده که واسش گرافیک سایتش رو طراحی کنم. و به زودی زود اگه والپیپرهایی رو با نام SHAD.MEHR.DAD از آسمونیتون روی دو سایت مذکور دیدین تعجب نکنید . آدرس هر دو سایت رو حتماً روی وبلاگ خواهم گذاشت. و اینکه همون طوری که قبلا گفته بودم قرار بود به تهران برم و خوشبختانه این سفر انجام شد و خدا رو شکر همه چی درست شد و قراره که با یکی از دوستای نزدیکم که چند وقتیه توی کرج زندگیش رو آغاز کرده کار طراحی بنرهای تبلیغاتی رو انجام بدیم و این سفر من هم واسه جواز کاری بود و خرید دستگاههای کاترپلاتر جهت چاپ بنرهای تبلیغاتی ، که الحمدالله امام زمان (عج) مثل همیشه کمک کرد و خودش همه چی رو ردیف کرد. فقط مونده سعی و تلاش خودمون که اونم به همت خودمون بستگی داره. راستی داشت یادم میرفت توی جمکران حسابی واسه همتون دعا کردم و اونجا نائب الزیاره همه دوستان بودم. خوب دیگه بیشتر از این مزاحم نمیشم.اینم آخرین آپ اردیبهشت ماه 1387 بود و حالا حالاها به دلیل تموم مشغله های کاری از جمله جشن عقد داداش مهدیم فرصت آپ کردن پیدا نمیکنم . انشاءالله که باز دوباره با خبرهای خوش و دست پر بر میگردم.
اما ممنون از شادمهر عزيز براي تنظيم داستان سبب ، و بسيار سپاس از "سيروس" بهخاطر كارگرداني عالي، تشكر از "جواد شريفپور" براي شعر بينظيرش، و يكدنيا احترام براي موسيقي با احساس و آواز ماندگار "شادمهر". اميدوارم باز هم شعر، ترانه، موسيقي و تصوير بتونن دنياي از هم گسيختهي عشق رو نشون بدن تا شايد كمي به ياد سوگند هاي آسموني باشيم.
خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:51 توسط آسمونی |
|
|
قبل از هرچيز خدمت تموم دوستاي گلم و مهربونم سلام عرض ميکنم و بابت اين همه لطفي که توي کامنتشون به بنده دارند تشکر ميکنم. نمي خوام اين آپ رو خيلي طولاني کنم ، فقط چند لحظه اي اومدم که خودموني باهاتون صحبت کنم. دو ماه پيش وقتيکه دوره آموزشي سربازيم تموم شد و واسه هميشه به شهر خودم برگشتم مدام با خودم ميگفتم کاشکي همين جا توي منطقه بمونم و سرباز اون اداره اي که کار ميکردم نشم ، آخه از اونجا و آدما و محيطش خسته شده بودم از اون همه اتفاقاتي که واسم افتاده بود و ... بگذريم. از اونجايي که تقريبا به کامپيوتر مسلط هستم منو به واحد کارگزيني رسمي منطقه فرستادن و سرباز کارگزيني شدم. هفته گذشته بود که توي معاونت با مسئولم به دليل اعتقادات شخصيم و يه سري مسائل کوچک حرفم شد وجرو بحث بالا گرفت و نيم ساعتي نگذشته بود که اصلا نفهميدم از کجا زيرابمو زدن و يکي از سربازاي معاونت نامه تسويه مو به شهرستان قصرشيرين آورد و تازه فهميدم که تا آخر دوره خدمتم منو به قصرشيرين تبعيد کردند. آخه قصرشيرين يکي از شهرهاي مرزي ايران و عراق هستش و يکي از تبعديگاههاي نظامي ايران محسوب ميشه. وقتي نامه رو تحويل گرفتم بچه ها ميگفتن ناراحت نباش خدا بزرگه خودش حقت رو ازشون ميگيره. اما گفتم از اين نامردي ها زياد ديدم اين مسائل در برابر بدي ها و خيانتهايي که از خيليها توي زندگيم ديدم کوچکتره.اما عين خيالم نبود چون بايد منتم رو داشته باشن و مطمئناً کاراي که من واسشون انجام ميدم هيچکي نميتونه انجام بده .خلاصه وقتي داشتم با بچه ها خداحافظي ميکردم پاي ميز مسئولم رفتم فقط اين جمله رو گفتم : آقاي ... من ميرم هيچ خيالي نيست اما خوب خودت رو نشون دادي خداي من هم بزرگه . از سپاه زدم بيرون و به سمت خونه حرکت کردم توي راه با مدام با خودم میگفتم که صد رحمت به اون اداره اينجا ديگه کجاست ؟اينجا همه بي مهري ميکنن ، همه دنبال بهونه های مختلف هستند و هر چی باشه یه سرباز همیشه باید بهش همه چی رو تحمیل کنن ، اخلاقاشون ، رفتاراشون ، حتی سلام کردناشونم حالت نظامی و خشک داره اصلا اینجا هيچکي مثل يکي نيست ، همه دم از خدا و پيغمبر ميزنن اما افسوس... اينجا هم خسته کننده ست کاشکي از انجا هم برم.اما خوشحالم از اینکه الان وارد پنجمین ماه خدمتم شدم و با کسر خدمتی 3 ماهه ای که شامل حالم میشه دقیقا سال آینده توی اردیبهشت ماه از لباس نظام بیرون میام و سربازیم تموم میشه و میتونم به تموم هدفها و ایده هایی و آرزوهایی که در سر دارم برسم و رویاهامو به حقیقت تبدیل کنم . انشاءالله اما فردای همون روز به سپاه رفتم که نامه تسويه ام رو مديريت کارگزيني امضاء کنه ولی وقتي جناب سرهنگ نامه رو ازم گرفت پاره ش کرد و گفت من تو رو با 20 تا سرباز ديگه هم عوض نميکنم چطور با تبعیدت موافقت ميکنم؟هرچي بوده گذشته برو سرکارت و بقيه کارا رو انجام بده . تحملش خيلي سخت بود من از خدام بود که از اونجا برم اما حالا ديگه از روي اجبار بايد عده اي رو تحمل کنم که ...بي خيال. اما اين داستان اينجا به انتها نرسيد ، ديروز مثل هميشه اول صبح که وارد ساختمان کارگزيني شدم يکي از بچه ها گفت مهرداد ميدوني چي شده ؟ماشين آقاي فلاني رو ديروز دزدين...حالاآقاي فلاني کي بود ؟ همون مسئول بنده ست ، شخصي که يه خورده کوچولو باعث ناراحتيم شد.حالا جالب کجا بود؟ اينجا که ماشين اين آقا رو دقيقاً از داخل پارکينگ جلوي اون همه دوربين مداربسته و نگهبان دزديده بودند. اما من که توي دلم ايشون رو نفرين نکرده بودم و از دستش فقط يه خورده ناراحت شده بودم اونم تنها ، يه روز بود. حالا که من گذشتم چرا خدا نگذشت.؟؟!! اما از اين جالبتر اتفاق چند روز اخير بود مثل هميشه پشت کامپيوتر مشغول انجام کارام بودم که يهو کسي که فکرشم نميکردم وارد اتاقمون شد.من اون رو شناختم ، اون هم من رو شناخته بود اما از روي خجالت به روي خودش نياورد.مي خواست از بانک وام بگيره و چون آمار کارمندان کل سپاه زير دستمه اومده بود که واسش گواهي عضويت صادر کنم.ايشون کسي بود که من قبل از سربازيم باهاش بصورت عجيبي آشنا شدم.ايشون رئيس گزينش و استخدام سپاه بود و خودش پيشنهاد استخدامي داخل سپاه رو به من داد و از اونجایی که اون زمان من با موقعیتی که داشتم و واسه ی یه موضوعی خیلی خودم رو به آب و آتیش میزدم از روی اجبار کارام رو شدیدا پیگیری میکردم که درست بشه و یه چندماهی من رو الکی چرخوند و بعد بهونه های مختلف آورد و این باعث شد اتفاقات دیگه ای هم بیافته.خلاصه با موقعیت تازه ای که واسم درست شد رفتن به سربازی رو به خیلی از کارا ترجیح دادم .هرچند که الان دارم خدا رو شکر میکنم که این استخدامی نشد چون که... بی خیال. از بحث خارج نشم ، اون روز خیلیها توی صف منتظر بودن که کارشون رو انجام بدم و ایشون باید حداقل یک ساعتی معطل میشد اما صداش زدم و گفتم حاج آقا کارتون چیه؟خودش اولش جا خورد اما به روی خودش نیاورد و گفت گواهی عضویت میخوام. بدون اینکه اسم یا کد پاسداریش رو بپرسم و توی شبکه سرچ کنم وارد مشخصاتش شدم ، با این کار من دیگه از تعجب شاخ درآورده بود ، وقتی داشتم نامه این آقا رو تایپ میکردم خیلی چیزا توی اون لحظه واسم زنده شد و هرکاری کردم که جلوی خودم رو بگیرم و چیزی بروز ندم طاقت نیاوردم وقتی که خواست نامه ش رو بگیره لبخند معناداری زدمو گفتم حاج آقا بنده رو می شناسی؟گفت چهره تون خیلی آشناست.از لحظه ی اول که وارد شدم گفتم تو رو قبلا دیدم.شما رو کجا دیدم؟ گفتم چاه صاحب الزمان (عج) یادت میاد؟با اینکه آشنایی ما به 2 سال گذشته بر میگشت اما خوب لحظه ی ماندگاری با هم آشنا شده بودیم و همین کافی بود که باعث انکار آشناییمون نشه. نتونست منکر چیزی بشه و از روی اجبار گفت : آهان دانشجو بودی ، الکترونیک میخوندی ، میخواستم استخدامت کنم اما ... و با کمال شرمندگیش نتونست حرف دیگه ای بزنه. تا اینکه من ادامه دادم و گفتم میبینی حاج آقا زمونه چطور آدما رو باهم روبه رو میکنه؟یادته 2 سال پیش بود من اومده بودم سراغ شما و حالا شما اومدی سراغه من. با لبخند تلخی که زدم گفتم شما کار من رو انجام ندادی و کمکم نکردی اما حالا من در خدمت شما هستم و کارتون رو هم از همه زودتر انجام دادم. 2 سال پیش شما تصورشم نمیکردی که یه روزی دوباره منو ببینی اونم توی لباسه سربازی... گفت آره حق با شماست الان تو سربازی و من هم تا چند ماه دیگه بازنشست میشم و از این تشکیلات بیرون میام. خلاصه نامه رو گرفت و بعد اومد پشت میزم کنارم نشست و یه سری سوالات شخصی ازم پرسید که چیکار میکنی؟هنوز مجردی؟...و از این جور سوالات.وزمانی که جوابشو گرفت ،موضوعی خیلی خصوصی رو باهام در میون گذاشت و گفت میتونی کمکم کنی؟؟و بعد شماره موبایلش رو بهم داد و گفت این بزرگترین کمکیه که میتونی به من بکنی و قول میدم که جبران کنم. از رفتنش تقریبا 1 ساعت میگذشت که من واسه انجام چندتا کار شخصی مرخصی ساعتی گرفتم و داخل دژبانی شدم و موبایلم رو تحویل گرفتم و دور میدان سپاه منتظر تاکسی بودم که یکی از پشت صدام کرد. برگشتم دیدم همون حاج آقاست.منو کشوند داخل پیاده رو و بالاخره چیزی رو که منتظر شنیدنش بودم بهم گفت. گفتش که : پسرم من به تو خوبی نکردم ، من میتونستم کارات رو جلو بندازم و اون بهونه های بنی اسرائیلی رو نگیرم. این روهم همین الان که از تو جدا شدم بهش رسیدم، وقتی از تو تقاضای کمک کردم با کمال میل پذیرفتی و اصلا انگار نه انگار که قبلا بین ما چیزی بوده و تو من رو میشناختی.ازت خواهش میکنم حلالم کن . با این که حتی با زبونم سخت بود ازش بگذرم چه برسه به اینکه حلالش کنم گفتم بی خیال، هر چی بود گذشت و تموم شد. الانم حاضرم هرکاری و کمکی که از دستم بر بیاد واستون انجام بدم.بعد از کلی تشکر گفت پس من تا چند روز دیگه منتظر تماست هستم که نتیجه کارت رو به من بدی. وقتی اومدم خونه و موضوع رو به مامانم گفتم ، گفت خوب کمکش کن ،حالا اون هر کی بوده و هرکاری باهات کرده تموم شده تو که نباید مثل اون باشی. دیدم مامانم درست میگه.یه آدم با اون همه ابهت و شخصیت و تشکیلاتی که داشت غرورش رو زیر پا گذاشت و از من خواهش کرد که کمکش کنم پس بهتره که هر کاری از دستم بر میاد واسش انجام بدم حداقل واسه ثوابش پیش خدا. اما خدایا تو رو به بزرگیت دارم قسم میخورم ، یا امام زمان (ع) خودت خوب شاهد بودی و هستی که من گذشتم ، من حلالشون کردم ، با اینکه اون روز خودت دیدی وقتی نامه تبعیدمو داخل جیبم گذاشتم چقدر دلم گرفته بود ، بغض گلوم رو گرفته بود و با اینکه توی شهر خودم بودم و داشتم میرفتم خونه عجیب احساس غریبی کردم اما با تموم کارای که اونا با من کردن ازشون گذشتم و من دیگه نه از این و نه اون یکی هیچ کینه ای به دل ندارم و حلالشون کردم .چون خودت معنای گذشت رو به من نشون دادی. میدونید بچه ها توی این دوران آموزشیم خیلی چیزا یاد گرفتم.مخصوصاً معنای واقعی گذشت رو ، که باید با آدما مثل خودشون رفتار نکنی و از خطاها و بدیهاشون بگذری. اما سوال من از تموم شما اینه : چقدر باید گذشت داشته باشی؟هرکی هر بدی ، خیانتی ، ظلم و زوری که بهت کرد.غرورت رو خورد کرد و دلت رو شکوند، همه رو نادیده بگیری و باز ازش بگذری و همه چیز رو فراموش کنی؟؟؟؟ اصلا شما بگید راهه بخشش اینجور آدما چیه؟چطوریه؟شما نشونم بدید و بهم بگید تا آویزه ی گوشم کنم. اگه آدم همیشه باید بخشش کنه و بگذره پس چرا حضرت علی (ع) با اون همه عظمت و روح بزرگ وایمان بالایی که داشت توی قضاوتهاش از خیلی ظلم و زورها نمیگذشت و ظالم رو به بهترین نحو ممکن قصاص میکرد.اگه قرار بود که همیشه ببخشه که دیگه بهش نمیگفتن ایشون بزرگترین قاضی در طول تاریخ اسلام بوده. شما بگید...بگید که بخشش تا چه حد باید باشه ؟اصلا توی این دنیا و این زمونه ی الان میشه گذشت یا نه؟کی و چه وقت باید از کجا و از کی حقت رو بگیری ؟بگذریم... اما این روزا خیلی سرم شلوغ شده ، کارای خودم داخل دفتر فنی و مهندسی که قصد تشکیل دادن اون رو با یکی از دوستام داریم از یه طرف و از طرف دیگه بالاخره داداشم با نامزدش آخرین آزمایش ازدواج رو دادن و الحمدالله آخرین جواب مثبت رو هم گرفتن و دیگه یواش یواش خونواده ها دارن قرار و مدار مراسم عقد رو میزارن و اگه خدا بخواد 25 همین ماه جشن عقدشون برگزار میشه . من هم خوب به هر حال بعد از داداشم پسر بزرگتر هستمو از همین حالا دنبال تدارکات مراسم عقدم و کارای دیگه از جمله ارکسترشون که از دوستای خوب خودمه و عکاسیشون رو خودم باید انجام بدم . خلاصه اینکه باید واسش سنگ تموم بزارم .باورم نمیشه خدایا ، مهدی کسی یه زمانی تموم فکر و ذکر من و خونواده ام متاهل شدنش بود حالا تا کمتر از 10 روز دیگه جشن عقدشه.قسمت این بود که مهدی بعد از دوبار خواستگاری کردن از دختردائیم بالاخره به مراد دلش برسه و این ازدواج به بهترین نحو ممکن صورت بگیره.خدا رو شکر دیگه هیچ موانعی سر راهشون نیست و این روزاست که مهدی دست خانومش رو بگیره و بره سر زندگیش و مسئولیتی که روی دوش منه توی خونواده چند برابر بشه . اما همین جا دوباره از خدا و آقا امام زمان (عج) میخوام که هردوشون رو خوشبخت کنه و سالیان سال ، تا آخر عمر خوب و خوش و سلامت و موفق در کنار همدیگه زندگی کنن و به هر چیزی که توی زندگیشون میخوان و هر هدفی که دارن برسن . انشاالله با تموم این حرفا میخوام بگم این روزا به شدت سرم شلوغه و همین باعث شده به خیلی چیزا نرسم. خلاصه اینکه احتمالا تا یه مدتی نتونم وبلاگ رو آپ کنم البته نظراتتون رو میام و میخونم و تا 3 روز دیگه یه والپیپر خیلی جالب و حرفه ای که از مدتها قبل آماده ش کردم بعنوان یادگاری واسه همتون میزارم رو وبلاگ و آخرین آپ رو توی این ماه انجام میدم و پنجشنبه همین هفته عازم جمکرانم و اونجا نائب الزیاره ی همتون هستم و فرداش هم مسافرم و به مقصد تهران حرکت میکنم که واسه یه سری فعالیتهای کاریم با دوستام تا چندماه آینده توی تهران مجوز بگیرم . و اینکه والپیپر جدیدی رو که بالا مشاهده میکنید کاری هست که تقریبا یک هفته واسه طرح اولیه و 10 روز واسه طراحیش وقت گذاشتم و روش کار کردم و طرح اولیه و طراحی گرافیکی اون از پایه کار خودمه و یکی از کارایی هستش که با تمام احساس خلقش کردم.هر چند که حجم فایلها خیلی بالاست و خیلیهاشون به 25 مگابایت هم میرسن و به دلیل سرعت پایین اینترنت حجم عکسها رو فشرده میکنم و به کیلوبایت میرسونم همین امر باعث افت کیفیت عکسها میشه. در مورد تفسیر عکس و تحلیلش بعدا سر یه فرصت مناسب میام و مفصلاً در موردش توضیح میدم هرچند که خودتون هم ببینید به عمق معنای عکس پی میبرید. و امیدوارم که مثل همیشه در مورد این طرح هر انتقاد و پیشنهادی دارید بدین که با نظرات شما هستش که نقاط ضعف و قوت من مشخص میشه. راستی دو سایت از سایتهای گرافیکی بهم پیشنهاد همکاری دادند و به احتمال قوی از این به بعد خیلی از طرحهام رو مستقیم از روی سایتهای ir . و . com خواهید دید و هر وقت نتیجه همکاریم قطعی شد آدرس اون دو سایت رو روی وبلاگ میزارم که برید ازشون دیدن کنید. خب قرار بود چند لحظه ای خودمونی باشه و خیلی صحبت نکنم.مثل اینکه این آپ هم طولانی شد. این آپ رو با یه جمله زیبا از یکی بزرگان به پایان میرسونم. مثل همیشه بی صبرانه منتظر نظرات گرم و سبز شما دوستای عزیزم هستم و تا آپ بعدی همتون رو بخدا میسپارم. امام زمان یار و یاور همتون باشه.
((( در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چقدر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد ))) یا علی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:37 توسط آسمونی |
|
|
با خداحافظی فصل هزار رنگ و غریب و دلتنگ و البته خاطره انگیز پاییز من هم مسافر
بودم.انگار که با آخرین غروب پاییز ، من هم باید عازم غربت می شدم و از خیلی ها جدا
می شدم.
فصل سفیدپوش زمستان هم در حال آمدن بود اماآیا با جامه سفیدش می تونست روی تموم
خاطرات سیاه و تلخ گذشته رو بپوشونه و آیا واقعاً آسمون ، آسمون قبل بود؟ و توی این فصل
خیلی چیزا رو به فراموشی می سپرد و همونطوری که آسمون دونه های سفید برفش رو روی
زمین می فرسته عمق دلشم مثل دونه های برفش سفیده ؟ یا اینکه آسمون خودش رو به بی خیالی
زده و میخواد کسی رنگ و لعاب واقعی دل پاییزی و غریب و نارنجیش رو نبینه؟
راستی چرا ما آدما از این آسمون یاد نمی گیریم که با اون همه عظمت و وسعتش تموم غم و
غصه هاش رو زیر زیبایی ها و لطافتش پنهون می کنه ؟ خوب معلومه آسمون خیلی بزرگه ما هیچ
وقت نمیتونیم مثل آسمون باشیم.
اما چرا...چرا حداقل زندگی رو از آسمونیها یاد نمیگیریم،چرا باید همیشه کاری کنیم که آسمون
ابری و گرفته بشه ...کاشکی آدما اسیر تنهایی نشن...راستی نکنه اسیر تنهایی بشیم آسمونیا رو از
یاد ببریم...
چند ماه گذشته بود که بالاخره بعد از مدتها انتظار و لحظه شماری اولین روز از فصل سرد
زمستون هم از راه رسید و روز 1/10/86 ساعت 6 صبح قرار بود که من در حوزه نظام وظیفه
حاضر بشم تا برای دوره 2 ماهه آموزشی سربازی به یزد اعزام شوم.به حوزه که رسیدم اصلا انتظار
یک چیز رو نداشتم یعنی حتی به فکرم خطور نکرده بود که با کسی روبه رو شوم که.......قربون
خدا برم چرا باید اون روز توی اون لحظه که عازم دیار غربت هستم با ....رو به رو بشم.وقتی
چشمم به چشماش افتاد و با نگاه معنادارش ازم کد خدمتم رو پرسید دوست داشتم به جای جواب
سوالش چندتاحرف دیگه بزنم تا یه خورده از داغ دلم کم بشه اما بازم گفتم ارزش این حرفا رو
نداره که خودم رو سبک کنم و مثل همیشه اول به خدا و بعد به آقا امام زمان (عج) سپردمش که
خودش بهتر میدونه چیکارش کنه ....بی خیال.
با کلی مشغله فکری و دلتنگی های زیاد هرچند که خودم رو به بی خیالی زده بودم سوار اتوبوس
شدم.بعد از 15 ساعت به یزد که رسیدم با هوای خشکی که داشت همون لحظه اول کلی دپرسم
کرد.
همه دوستام و بچه های دوران دانشجویی با هم یه جا اعزام بودند و توی پادگان کنارهم بودند .
بهشون خوش می گذشت و این وسط من بودم و یکی از دوستام که به یزد اعزام شدیم و دیگه ما
بقی غریبه بودند.خوشحال بودم که یکی هست اونجا پیشم باشه و تنها نمی مونم . به یزد رسیدیم
هرکاری که میکردیم ، هرجایی که می رفتیم واسه پذیرش دونفری با هم بودیم که داخل یه
گردان و یه گروهان و یه آسایشگاه باشیم.همه کارها بر وفق مراد پیش رفت و با دوستم یه جا
افتادیم حتی تخت خوابمون توی آسایشگاه کنار همدیگه بود.اما .... اما .....
اما دو روز بیشتر طول نکشید که همه چی به کلی عوض شد.سازماندهی کل پادگان تغییر
کرد .روز سوم آموزش بود که من و دوستم رو به یه گردان ، یه گروهان و یه آسایشگاه کاملاً
مستقل و جدا از هم انتقال دادند.
خیلی سخت بود و البته عجیب چرا باید این طوری می شد.ما این همه تلاش کردیم و همه
کارامون همزمان و لحظه لحظه با همدیگه بود. اما حالا باید تنهای تنها میشدم حتی یکی از اون
بچه ها رو نمی شناختم.زمانی که تقسیم نهایی صورت گرفت ، دم غروب ساعت 7 بود و این
اولین غروبی بود که به خوبی توی غربت حسش کردم وقتی که نگاش کردم بغض گلوم رو
گرفته بود و اشک توی چشمام حلقه زده بود و اینجا بود که دلم غربت رو باور کرد.
وقتی وارد آسایشگاه شدم فرمانده گروهان طبق کدای سازمانی که کد 50 بودم ، تخت شماره
50 رو بهم نشون داد و گفت برو رو طبقه دوم تختت.
تختم دقیقا کنج آسایشگاه کنار دیوار بود.نگاهی به اطرافم انداختم همه بچه ها از شهرهای
مختلف از جمله شیراز ، اصفهان ، ارومیه ، تهران و ... بودند.
وقتی که کوله بارم رو به تختم آویزون کردم رفتم روی تختم دراز کشیدم ، همین که سقف
آسایشگاه و اطرافم رو نگاهی انداختم دلم بدجوری گرفت ، همه غریبه بودند ، هیچکی از جنس
آسمونی نبود .همه دلاشون انگار از سنگ بود اصلا انگار نه انگار کسی دور و برم بود.بهترین
کار ممکن رو انجام دادم و از آسایشگاه بیروون زدم که نگاهم به پشت آسایشگاه که مثل خودم
تنها بود افتاد . دقیقاً همون جایی بود که دنبالش بودم ، زیر سقف آسمون وپشتم به دیوار و
تنهای تنها . اما به همین دیوار سنگی هم نمیشد اعتماد کنم و هر لحظه باید انتظار این رو می
کشیدم که پشتم رو خالی کنه. اما این وسط فقط یه آسمون می موند که درد و دلم رو بدونه و
از غم و غصه هام خبر داشت . اینجا بود که با پشت دیوار آسایشگاه یا به تعبیر خودم غریبه ی
آشنای غربت آشنا شدم .در واقع تنها کسی بود که بهترین همدم و مونسم بود خلوت کردن و
درد دل با خدا و آقا امام زمان (عج) .
از فردای همون شب دلتنگی های دلم آغاز شد.یکی از همون شبها بود که توی خلوتم صدای
سازدهنی خیلی دلنشینی بگوشم رسید،انگاری اونم دلش خیلی پر بود.نزدیکش نرفتم که خلوتش
رو بهم بزنم و از طرفی جلو نرفتم که هرشب بیام و به صدا ی سازش گوش کنم.جدا از توصیف
و تلقین یه چیز واسم خیلی عجیب بود اونجا حتی آسمونش یه شکل دیگه بود.وقتی شبا به |