![]() |
![]() |
|
تنها یک نگاه ساده نبود که من را عاشقت کرد،تنها برق چشمانت نبود که مرا شیفته توساخت.لحظه ها بودند که تو را در آغوشم گذاشتند.لحظه های سخت و تلخ جدایی،لحظه های دلتنگی و دلشکستگی بود که مارا به سوی هم کشاند.اما این تو بودی که مرا انتخاب کردی نه من.چون تو خود در دل رازها داری که در نغمه هایت سوز دلت را حس میکنم.در سکوت و تنهایی خسته شبها، تنها صدای تویی که در آغوشم آرام گرفته ای دغدغه هایم را تسکین می بخشد.در لحظه لحظه های زندگیم تنها شانه های توست که تکیه گاه من شده است.صدای تو از دل من سخن می گوید،احساست با من یکی شده است و من این احساس را با تمام وجود ستایش میکنم.چون میدانم تنها تو حرف دلم را میخوانی و می دانی.چون میدانم در این زمانه کوچک و بی رحم از هرکس بی مهری ببینم از تو نخواهم دید و هیچکس حرف دلم را نمی داند و نمی خواهد بفهمد که دلم از چه چیز گرفته است و تو با آواز تنهاییت مرهمی بر روی زخمهای دلم هستی. احساسم ، غم و شادیم ، تنهایی و لحظه لحظه زندگی ام در گامهایت خلاصه شده است.با تو زندگی میکنم و با نتها عشقبازی. درست است نتها چهره های متفاوتی دارند اما سیاه و سفید بودن نتها نشان از دورنگی آنها نیست .همه دست به دست هم داده اند تا نغمه ای را سر دهند و ترانه ای را خلق کنند که از دلم سخن می گوید.و من با تمام احساسم رقص انگشتانم را بر روی سیمهایت جاری میکنم.پا به پای سیمهایت مینوازم و از گذشته ها خواهم خواند.نت به نت با ناز و نوازش جسمت را لمس میکنم و تو روحم را با خود آمیخته می کنی.طنین صدایت مونس خلوت شبهایم شده است و تو تنها محرم راز منی. تو فصل تازه ای از زندگی من شدی ، همان طور که پاییز هرچند غریب و رنگارنگ است فصل تازه ای از زندگیست. در یک کلام ساده بگویم : تو پرپرواز منی. آری پرپرواز من ، تو هم در یک ماه،یک روز و در آخرین ساعات یک غروب پاییز همراه با من متولد شدی،تو هم همانند من در 25 مهرماه چشم به جهان گشودی و همانند من مهرماهی شدی و محبت را در وجودم جاری کردی. سلام. من مهرداد رضایی هستم که در یک روز پاییزی یعنی 25 مهرماه متولد شدم. یادمه هر وقت صدای گیتار به گوشم میرسید از خود بی خود می شدم و بدجوری احساساتی می شدم به قول موزیسینها صدای گیتار اذیتم میکرد.تا اینکه روز به روز علاقه ام به این ساز بیشترو بیشتر شد.فصل دلتنگ پاییز 1387 از راه رسید و باز منو با خودش به غروبهای گذشته برد و حال و هوای قدیم رو واسم تداعی کرد تا اینکه یکی از همین روزای هزار رنگ پاییز بود ، آره دقیقا 25 مهر ماه 1387 یه گیتار که مدتها بود پشت ویترین مغازه ای بهم چشمک میزد رو رفتم خریدم.اون روز تولد من بود و در واقع تولد سازم هم شد.یادم نمیره از مغازه تا مسیر خونه که گیتار رو دستم گرفته بودم باهاش درد ودل میکردم.شاید فکر کنید دیوونه هستم و خنده تون بگیره اما بخدا جدی میگم انگاری دیگه 1 نفر نبودم و داشتم تنهاییم رو با یکی دیگه تقسیم میکردم.همش بهش میگفتم که قول میدم پا به پات بیام و یه لحظه ازت دور نشم ، قول میدم لحظه هامونو با همدیگه قسمت کنیم،قول میدم شریک غم و شادی همدیگه بشیم .بهش گفتم تو مثل بعضیها نباش که عهد و پیمان ببندند و بعدش به راحتی عهدشونو بشکنن.یادمه توی همچین غروبی از مهر1384 بود که قول و قرارایی گذاشته شد اما اون پشت پا به همه چی زد و خیلی راحت از همه چی گذشت و رفت که رفت که تا آخر عمر میگم خدا واسش نسازه و ... بگذریم. اما میدونم که تو با من میمونی ، میمونی تا آرزوهای منو یاری کنی.میمونی تا همدم و مونس تنهای من بشی . تو میمونی و غرور از دست رفته من رو بهم برمیگردونی . وهمین حالا که دوباره بهت زل زدم و دارم عاشقانه نگات میکنم، میبینم که پای عهدت موندی ، غرورمو بهم برگردوندی و منو با خودت به اوج آسمونا بردی.توی این یکسال که در کنارم بودی لحظه شادی آهنگ شادی نواختی ،لحظه ی دلتنگی و تنهایی آهنگ جدایی نواختی. چه اشکها و چه بغضهایی که تو شاهدشون نبودی و پا به پای من باهام همدردی و همدلی نکردی.وقتی نگات میکنم حسابی قند توی دلم آب میشه و واست ذوق میکنم ازاینکه هرچقدر هم که آدمای زمونه تنهام بزارن و هیچکی رو نداشته باشم تویکی رو دارم که باهات درد و دل کنم و به حرف دلم گوش کنی و با صدات آرومم کنی. خدایش توی این یکسال نتونستم واست اسمی بیدا کنم که برازنده ات باشه ، اسمی باشه که همه این چیزایی که ازت گفتم تو وجودت خلاصه شده باشه اما همین امشب تصمیم گرفتم که اسمت رو پرپرواز بزارم. آره تو همون پرپرواز منی که پریدن رو با تو آموختم و هر لحظه با تو اوج میکیرم و یک روزی میرسه که با تو پرواز میکنم. پرپروازم نمیزارم کسی تو رو ازم بگیره. بنا به دلایلی یک روز زودتر از روز تولد خودم و خودت وبلاگ رو آپ کردم اما خدا رو شکر میکنم که تونستم قبل از اینکه دیر بشه مطلبم رو بنویسم. پیشاپیش ساده و صمیمی میگم:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:32 توسط آسمونی |
|
|
علی جان کوفیان غیرت ندارند علی جان کوفیان غیرت ندارند که فرمان تو را گردن گذارند علی جان کوفیان خفت پذیرند که دامان بلندت را نگیرند علی جان ، کوفیان با کیاست جدا کردند دین را از سیاست به نام دین سرِ دین را شکستند دو بال مرغ آئین را شکستند به پیشانی اگر چه پینه دارند ز فرزند تو در دل کینه دارند چو بنچاق فدک را پاره کردند غزالان ِ تو را آواره کردند شغالان ، شیر ها را سر بریدند کبوتر بچـّگان را سر بریدند
(( زنده یاد محمد رضا آقاسی ))
پیشاپیش فرا رسیدن شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع) را به تمامی شما دوستای گلم،وبلاگ نویسان عزیز، بوِیژه بچه های غروب پاییز تسلیت عرض میکنم و امیدوارم از این شبهای پرفیض نهایت استفاده رو ببرید و مارو هم از دعای خیرتون محروم نکنید.
****** التماس دعا ******
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:29 توسط آسمونی |
|
|
باز هم جمعه ، بازهم بی قراری های دلی که انتظار را مثل مرهمی بر زخم، عاشقانه پذیرفته است. یعنی می شود ؟؟می شود این آخرین انتظارم باشد برای تو؟ انتظار دیدنت شوق زیستن را از سر برده است ، بوی خاک جمکران تسکین دل دردمندم شده که با یادش و هوایش بی تو دراین شبهای دلتنگی آهسته آهسته اشکهایم با تو نجوا میکند. مهدی جان امروز جمعه است قراربود امروز تو بیایی اما باز هم غروب شد و آسمان دلش گرفت . باز هم غروب شد و پرستوهای عاشقت به سوی منزلگاه خویش پر کشیدند. نمیدانم کی انتظارم را پایان میدهی نمیدانم کی دلتنگی هایم را به سر میرسانی ؟ اما بدان این دلهای عاشق عاشقانه در انتظارهستند که بیایی . مهدی جان در فراقت عصرهای جمعه عطرگل نرگس را میتوانم بخوبی استشمام کنم.بوی گل نرگسی که میدانم در یک قدمی است و میداند درد این دل شکسته از چیست؟ اما این جمعه با جمعه های دیگر متفاوت است...آری این جمعه اولین جمعه ی ماه مبارک رمضان است ماه میهمانی خداوندی که تورا فرستاد تا انتظار را معنا کند. یا صاحب الزمان (عج) امسال را مثل سالهای گذشته با زبان روزه بر سرسجاده مینشینم و دست به دعا بر میدارم . یا امام زمان (عج) توی این غروب جمعه ، توی این ماه مبارک رمضان از ته دل توروصدا میکنم و ازت میخوام مثل هر روز که دلم میگیره به حرفام گوش بدی ، ازت میخوام تک تک حاجاتم رو بدی ، میخوام جواب این دل شکسته رو بدی ، میخوام جواب بی مهری هایی رو کی دیدم بدی ، میخوام جواب قسمهای دروغ رو بدی ، می خوام ... میدونم که تا حالا هرچی خواستم بهم دادی میدونم که بازم تنهام نمیزاری. پس صدات میزنم : السلام علیک یا مهدی صاحب الزمان (عج)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:47 توسط آسمونی |
|
بی اختیار از تو مینوسم ، از تو مینویسم چون امروز در این دنیا نیستم. بی اختیار و بی بهونه بغض گلویم را گرفته ، حرفایی ناگفته راه گلویم را گرفته. حرفایی از دل شکسته که دیشب و امروزش را با تو خلوت کرده است. دل شکسته ای که 2 سال است هنوز شکسته است ، اشکهایی که 2 سال است شبهای دلتنگی، تو را صدا میزند. این شکستن ، اشک ریختنها ، دلتنگی ها را بهتر از هرکس تنها تو می دانی. لحظه به لحظه نجواهایم را با اشک تنها با تو زمزمه کرده ام ، پس می دانی که امروز در این دل چه چیز نهفته است ، می دانی توی این کوله بار چشمای پر از امید چه چیز نهفته است. خسته ام ، ازاین همه بی مهری زمانه دل شکسته ام . از آدمهایی که دم از انسانیت و مهربانی می زنند اما به راحتی می شکنند...از آنهایی که عهد و پیمان می بندند اما به آسانی جا میزنند. نامهربانی و عهد وپیمان گسستن گناه نیست اما قسم شکستن مگر گناه نیست؟ مگر می شود پای عهد و پیمان مهر قسم را زد و به راحتی آن را شکست؟ مگر می شود دلی پاک ، احساسی زلال ، روحی روان را به بازی گرفت؟مگر می شود تیشه به ریشه اعتقادی زد که با یه یاعلی سرگرفت؟مگر می شود مانند کبک سر را زیر برف فرو برد؟ خوب میدانم که جواب همه این سوالات چیست؟ چون به عدل خدا ، حق الناس ، نفرین و آه مظلوم اعتقاد دارم . چون میدانم حس غریبی که یک لحظه ترکم نکرده می داند که در این دل چه میگذرد. اما امروز عید است...امروزعید است...عیدی که در یک روز جمعه ، روز امام زمان(عج) برپا شده است. السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج) یا امام زمان نمی دونم چی بگم . نمیدونم چطور حرفام رو بزنم اما دوست دارم قبل از هر چیز این عید بزرگ رو به محضر شما و جد بزرگوارتون تبریک عرض کنم. دیروز که توی کوچه و خیابون شهر قدم میزدم وقتی مردم رو می دیدم که دارن خیابونا رو تزئین میکنن ، مراسمایی که به مناسبت ولادتت برگزار میشه عجیب حس غرور پیدا کرده بودم چون میدیدم اونا هم مثل من عاشقتن ..عاشق... واقعا دوست داشتم از ته دل فریاد بزنم یا مهدی نوکرتم...همین. مولاجان ، هرسال توی نیمه شعبان به این بنده گناهکار لطف وعنایت داشتی. سرورم امروز هم به مناسبت این عید دست به دعا برداشتم ، روزها و ماهها رو شمردم تا امروز از راه برسه تا امروز از خودت بخوام که حاجت این دل شکسته رو بدی ، امسال هم عیدی ویژه ای رو ازخودت می خوام. الان که دارم اینا رو مینویسم میدونم سعادت بزرگی بود نصیبم کردی ، همه چیز رو مهیا کردی و قسمت شد بیام و امروز وب رو آپ کنم چون میدونی اینجا نبودم و شرایط مهیا نبود. و حالا هم میدونم جواب این همه دعا و التماسهای شبانه ام رو میدی. یا قائم آل محمد (ص) ، یا اباصالح ، یا حجت الله ، یا بقیه الله ، یا مهدی صاحب الزمان (عج) شما رو به تموم القابت عزیزت صدا میزنم ، شما رو به پنج تن ، به پهلوی شکسته فاطمه زهرا (س) و به جد بزرگوارت قسمت میدم ، قسمت میدم وازت خواهش میکنم که امروز حاجتم رو رواکنی. یا امام زمان (عج) امروز مثل هرسال ازت عیدی می خوام. خودت که از دل من آگاه هستی و می دونی چی می خوام ، پس امروز عیدیم رو از خودت میخوام. شما رو به خاک پاک جمکران قسم حاجتم رو بده. عید پارسال از سه تا حاجتم یه دونه ش رو روا کردی و امسال هم دوتا حاجت دارم که ایمان دارم هردوش رو بهم میدی پس دست به دعا بر میدارم و از ته دل صدایت میزنم.
السلام علیک یا مهدی صاحب الزمان (عج) ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:17 توسط آسمونی |
|
حادثه دیشب باعث شد باز دوباره از تو بنویسم: تقدیر این بود که نتونم برم و از نزدیک دستهای مهربون مادربزرگم رو بگیرم و بغلش کنم و ازش بخوام که توی حرم امام حسین(ع) و ابوالفضل العباس (ع) واسم دعا کنه. این شد که پنجشنبه گوشی رو برداشتم و با کلی امید از مادربزرگم خواستم که توی کربلا واسم دعا کنه.بهش گفتم توی حرم دستت به ضریح که رسید محکم فشارش بده و واسم دعا کن چون 3 تا حاجت دارم و می دونم تو دعا کنی حاجتم روا میشه. خیلی دلم میخواست اون لحظه پیش مادربزرگم بودم تا حرف دلم رو بیرون بریزم تا شاید یه خورده بیشتر واسم دعا کنه اما نشد تا اینکه مادربزرگ و دائی و زن دائیم فردای همون روز عازم کربلا شدند. اما انگاری هنوز راهی وجود داشت تا من حرف دلم رو واسه کسی بگم که سالها بود خوب می دونست من چی میخوام.آره درست روزی که زائران ما به خاک کربلا رسیدن غروب جمعه بود.غروبی که از همیشه دلتنگتر بود.مثل همیشه دستام رو به آسمون بلند کردم و مهدی صاحب الزمان (عج) رو صدا زدم آخه خودش گفته من بر احوال همه آگاه هستم.من هم با تموم خلوص نیت از ته دل ، با چشمایی پر از اشک سرور و مولام رو صدا زدم اما بغض گلوم رو خفه کرده بود نمیذاشت صدام در بیاد،وقتی بغضم شکست حرفای دلم بیرون ریخت.فقط میگفتم یا امام زمان (عج) یا مولا خودت توی این غروب جمعه از امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) بخواه که حاجتم رو بدن ، تو که خودت خوب میدونی چی میخوام. یک هفته گذشت و من باید واسه استقبال از زائرامون به همدان میرفتم.ساعت 10:30 شب بودکه توی جمعیت زیادی که از اتوبوس پیاده میشدن،انتظار دیدن مادربزرگم طاقت رو ازم گرفته بود تااینکه دستای مهربونش دستم رو کشید.اشک توی چشمام حلقه زده بود و همین که مادربزرگم رو بغل کردم بغضم ترکید.گفت : چیه مهردادجان،اونجا صبح تا شب واست دعا میکردم و همین که دستم به ضریح امام حسین (ع) رسید گفتم یا امام حسین مهرداد که به ما نگفت چی میخواد اما خودت خبر داری گفته 3 تا حاجت دارم شما رو به ابوالفضل العباس (ع) قسم میدم حاجتش رو بده.لحظه به لحظه دستای مادربزرگم رو بوسه میزدم و میگفتم میدونم دیگه به حاجتم میرسم آخه تو از ته دل دعا میکنی ، تو خیلی ذلالی ... خیلی ... جمعه ، شنبه، یکشنبه گذشت اما دوشنبه شب ، یه شب معمولی نبود. دوشنبه شب ساعت 9 بود که توی خونه نشسته بودم وبه این فکر میکردم که اون روز کی میاد که من به اوج خواسته هام برسم؟؟میشه یه روزی.... که یهو صدای زنگ خونه مون و صدای مامانم افکارم رو بهم زد و گفت مهرداد بیا ببین کیه؟ در رو باز کردم کارگر صاحب خونه رو دیدم گفت مستاجر آوردم خونه رو ببینه،گفتم الان؟؟وقتش نیست.اما بابام که تازه اومده بود خونه گفت ایراد نداره بگو بیان. بعد از چند لحظه توی هال منتظر بودم که یهو دوتا چشم آشنای قدیمی اما غریبه دیدم اصلاً باورم نمیشد خودشم باورش نمیشد که توی خواب هم اینطور لحظه ای برسه.اما نه خواب بود و نه رویا، حقیقت داشت. دختری که دو سال همه زندگیم بود،دختری که واسش همه کاری کردم اما آخر پای عمل کردن به قول و قراراش که رسید جا زد و گفت تو واسه من هیچی نکردی.کسی که باعث این دل شکستگی چند ساله من شد،دختری که یه زمانی...حالا روبه روم ایستاده بود اما نه تنها ، با یه غریبه. غریبه ای که حالا چشماش واسه اون آشنا و مهربون شده بود. با نگاه پر از معنام به چشماش گوشه ای از حرفایی که این دوسال داشتم رو بهش زدم اما من توی چشمای اون سه تا واژه رو دیدم : حسرت و افسوس ، شکست و شرمندگی. زود رفتم مامانم رو که توی یه اتاق دیگه بود صدا زدم گفتم بیا ببین این دختر رو میشناسی اما وقتی مامانم اومد توی هال اون اونقدر احساس شرمندگی و حقارت میکرد که واسه پنهون کردن چهره ش خودش رو پشت شوهرش مخفی کرده بود.من هم به چشمای شوهرش زل زده بودم و به این فکر میکردم که این چی داره که من رو بهش فروخت؟ تا اینکه بدون بازدید از قسمتهای دیگه خونه شوهرش گفت ببخشید مزاحم شدیم،خداحافظی کرد و رفت اما آیا این آخرین دیدار ما بود ؟؟؟؟ پی نوشت : خیلی دوست داشتم به چند تا سوالم جواب بدی، واسه همین دیشب بهت اس ام اس دادم اما گوشیت خاموش بود.اصلاً باورت میشد یه روزی اینطوری اونم توی خونه ما باهام روبه رو بشی؟ لحظه به لحظه دست از دعا برنداشتم از مهدی صاحب الزمان (عج) چیزایی خواستم که دیشب به یکیش رسیدم.بقیه حاجاتمم انشالله بزودی توی سال 88 یا چند سال دیگه میگیرم.تو باید منتظر حادثه های بعدی توی زندگیت باشی.دیشب به تو و خواهرت ثابت شد که دنیا بی حساب کتاب نیست.خدا آدما رو یه جا به هم میرسونه اما چطور و کجا خودش عالمه؟ 2سال گذشت اما من از حق این دل شکستم نگذشتمو و نمیگذرم مگر اینکه...؟! امیدوارم خدا به زودی نشونت بده که تو و خواهرت چقدر در حقم بدی کردین.امام زمان (عج) خودش شاهد همه چی بود پس دیر یا زود حقمو میگیره.مطمئن باش که غیر از قیامت ما باز یه روزی دوباره تو این دنیا بهم میرسیم یه روزی که منو توی اوج سعادت و خوشبختی میبینی، فقط خدا کنه از تو چیزی باقی مونده باشه که ببینم. دیشب به جواب چند تا علامت سوال که توی ذهنم بود رسیدم و حدسهایی که زده بودم بهم اثبات شد. نمیدونم کی میخوای اعتراف کنی؟کی میخوای بگی که باختی؟کی میخوای بگی اشتباه کردی و پشیمونی؟نمیخوام بگم هنوز مغروری چون دیشب از تو چشمات خوندم که دیگه غروری واست نمونده. نمیدونم با این کارات تا کی و چطور همه رو قربانی خودت میکنی؟! این رو هم بدون که هر غیرممکنی یه روزی میتونه ممکن بشه،خدا جای حق نشسته،از حق خودش میگذره اما از حق بنده هاش نمیگذره.فقط باید صبر داشت که من صبرم خیلی زیاده...خیلی زیاد. فقط از این بترس که یه روزی خیلی دیر بشه ، نتونی دیگه چیزی رو جبران کنی... و من ترسم از اینه که یه روزی خیلی چیزا رو دیر بفهمی و فرصت یه آه دیگه واست نمونده باشه...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:55 توسط آسمونی |
|
|
همیشه فکر میکردم پاییز دلگیرترین فصل زندگیمه.اما غافل از اینکه بهارهم با تمام طراوت و زیباییش یه روز به غمگین ترین فصل زندگیم تبدیل میشه. باران بهاری اول صبح که با عطرش یادآور بهاره و قطره های نشسته بر روی برگهای سبز اشک سردی است که بر صورت برگها نشسته. روزهای بلند بهار،غروبهای طولانی سرخ که ازهر فصلی ماندگارتره و شبهای کوتاه اما پر ازدلتنگی که با نسیم خنکش نوازشگر صورت خیسمه و شبهای پر ازفکر و خیال که روزها ، ماهها و 2 ساله که همه و همه من رو با خودش به یک غروب دلتنگ ازبهار سال86 میبره. دوسال از بهار سال 86 گذشت بهاری که توی یه غروب دلتنگ به خاطر یه غرور ، یه اشتباه ، یه خودخواهی و یه تصمیم بچه گانه باعث شد خاطره ای تلخ رو رقم بزنه ودل یه آسمون بشکنه.یه غروب غریب که باعث شد من اشک ناراحتی رو توی چشمای مامانم ببینم. از اون روز ، 24 اردیبهشت 86 رو میگم تا حالا کمتر پیش اومده یه لحظه اون شبها رو فراموش نکنم.یاد چشمای خیسم هر لحظه بغضی رو توی گلوم فشار میده و طاقت رو ازم میگیره و قطره های اشکم بی اختیار سرازیر میشه و با چشمایی خیس زیر لب دعایی رو زمزمه میکنم.اما کسی نمیدونه زیر لب چی میگم و چی میخوام غیر از خدا و امام زمان (عج). انگاری تا اشکهام گونه هامو نسوزونه دلم آروم نمی گیره،اصلا بی اختیار عهدی بین چشمام و دلم بسته شده که هردو واسه آروم کردنم با هم نجوا میکنن. شاید این آخرین باری باشه که دارم ازتو توی وبلاگ مینویسم خودمم نمیدونم شاید باز بی اختیار مثل امشب قلم و کاغذ رو جلو آوردم و ازگذشته ها نوشتم.اما نمیدونم چی باعث شد دوباره ازتو بگم؟شاید این همه خیانت ، بی وفایی و بی مهری هایی که هر روز دارم میبینم من رو با خودش به گذشته برده و دوباره اومدم از تو مینویسم. اما دوست دارم این مطلب رو واسه تو بنویسم و تنها تو بخونی چون هیچکی دیگه نمیتونه درک کنه من چی میگم و ازکی میگم؟؟ اما بی شک میدونم با خوندن این مطلب هیچ احساسی پیدا نمیکنی،به حرفام میخندی و میگی گذشته ها گذشته ، بابا بی خیال... انتظار ندارم الان بفهمی که چی میگم چون دارم ازراه دور حس میکنم که دستات تو دست یکی دیگه ست و داری خوش میگذرونی.ولی میدونم یه روزی ازراه میرسه و وقتشه بیای و مطلبم رو دوباره بخونی تا بفهمی من امشب درددلم چی بود و چرا این بغض تو گلوم نشسته ... نمیخوام خیلی حرف بزنم و نمیخوام ادبی صحبت کنم چون حرف دلم اونقدر زیاده که هر چی بگم بازم کمه، میخوام بنویسم تا مثله همیشه کمی آروم بشم تا دوباره به تو یادآوری کنم با اینکه دوسال گذشت اما من هنوز ضربه های تیشه ای که به قلب و روحم زدی رو فراموش نکردم و نخواهم کرد. ازاینکه دوسال عشقی رو که بین ما بود رو زیر پا گذاشتی ، اینکه بعد از 2 سال برگشتی و این برگشتت باز هم طولی نکشید و راهتو عوض کردی ، اینکه دوسال با احساساتم بازی کردی و به روشهای مختلف سعی کردی روحم رو آزار بدی احساس رضایت و خوشحالی نکن چون این خوشحالی خیلی پایدار نیست و مطمئن باش خیلی زود به آخرخط میرسی. بدیهایی که به من کردی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ،2سال داره میگذره اما لحظه ای دست از نفرین بر نداشتم و نخواهم برداشت.اینه که من رو تو دام نفرین اسیر کردی.هر لحظه که بیادت میافتم ، دلم میگیره،بغضی سنگین توی گلوم میشینه آهی از ته دل میکشم و نفرینت میکنم.شبی نیست که نفرینت نکنم چون هراتفاقی تو رو یادم میاره. تا الان خدا روصدهزار مرتبه شکر میکنم که به تموم خواسته هام رسیدم، خدا روشکرمیکنم که هرچی نفرینت کردم بسرت اومد اما شکستن غرورت تنها آرزوم نبود اون اولین آرزوی این دل شکسته بود ، یه حاجت دیگه دارم که اونم دیر یا زود روا میشه. مادربزرگم که یادته هفته دیگه داره میره کربلا زیارت امام حسین (ع). ازش خواستم توی حرم امام حسین (ع) ضریح رو محکم بگیره و واسم دعا کنه که خدا زودتر حاجتم رو روا کنه ، ازش خواستم که واگذراتو به ابوالفضل العباس (ع) کنه. این که تو بری دنبال زندگیت از آرزوهای من بود، چون تو لیاقت من رو نداشتی و هویت تو واسم مثل روز روشن شده بود و به من رسیدنت ازآرزوهای محال بود. ازخدا خواستم بری و باکسی ازدواج کنی که مثه خودت باشه. الان هم میدونم خدا یکی مثله خودت نصیبت کرده یکی که روزی بهت خیانت کنه ، دلت رو بشکنه و ازهمه چی سیرت کنه.اما با دورنگی و دروغی که توی ذات تو بود بعید نیست با ریاکاریهات یکی رو زلال تر و پاکتر از من فریب داده باشی..!!! شاید از زندگیت راضی باشی و به حرفام پوزخند بزنی اما یادت باشه این دنیا با کوچکیش اونقدر فراز ونشیب داره که حتی تصور خیلی از اتفاقاتم نمی تونی بکنی. فراموش نکن هر مصیبت و اتفاق تلخی که آزارت بده آه منه که پشت سرته و نفرینام یه لحظه از تو و زندگیت فاصله نمیگیره. از خدا و امام زمان (عج) می خوام همون طور که دلم روشکستی دلت رو بشکنه،یکی پیدا بشه با زندگیت بازی کنه ، تا عمرداری غم تو دلت بشینه و چشمات پر ازاشک باشه.بدترین عذاب ها رو توی زندگیت بکشی ، تا اون وقت به یاد بدیهایی که در حقم کردی بیافتی. ازخدا میخوام غیر ازتو هر کسی باعث و بانی این دل شکستنم شد به سزای اعمالش برسه حتی خانوادت یا اون خواهرت که ادعای بزرگی و شعورش می اومد اما هیچی نداشت باید تقاص پس بده.من واگذار همتون رو به امام زمان(عج) کردم و مطمئن هستم یک روزی حتی قیامت با هم روبه رو میشیم و تقاص این کارای کثیفتون رو میدین. حتی اگه خدا به این بنده گناهکار پشت کرده باشه اما شک ندارم جواب اشکی که دو سال پیش توی چشمای مامان حلقه بسته بود رو خواهی دید.به قول مامانم که میگه : بسپرش بخدا ، خدا خودش خوب میدونه کی و کجا و چطور ازش انتقام بگیره و حقش رو کف دستش بزاره. دیگه حرفی نمی مونه غیر ازاینکه بگم :
سارا تو به من بد کردی ... بد کردی ... واگذارت به امام زمان (عج)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:6 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|